خرید بک لینک
پیامهای عمومی ارسال شده + کجای مسیر باد ایستاده ای عزیز که بوی مهربانیت می آید. + در این هنگامه شب, با خود میاندیشم . در آن گوشه غمین شهر عزیز دلخسته ام, در آغوش کدامین راهزن غریبه اسراف میشوی در حالیکه من در این گوشه غمگین تر شهر , به ذره ذره ات محتاجم ...

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1402 ساعت: 17:10

آدمایی که وقتی بغلشون میکنی با یک فشار آرووم تو رو به خودشون نزدیک تر میکنن و پشتت و ناز میکنن.. یا موقع بوسیدن لباشونو به صورتت میچسبونن و موقع داست دادن دستاتو محکم چند ثانیه تو دستاشون نگه میدارن و  با دست دیگه دستتو نوازشش میکنن.. آدمای امن دنیامونن .. فرشته های زندگیمونن که دوست داشتن و ابراز علاقه رو به روش پوستی انجام میدن.. شاید عشق و محبتشونو رو به زبون نیازن اما با رفتارشون عشق و فریاد میزنن .. حواسمون بهشون باشه ... بعضی ها عجیب خوبند با یک اتفاق ساده میایند و می نشینند ته ته دلت و با هزار بهانه و تلخی و اخم وتخم و دلیل دگیر از دلت نمیروند خوب میخندند خوب گوش میکنند اصلن انگار آمده اند مایه دلگرمیت باشند حتی اگر نباشند .. رد پایشان روی دلت میماند برای همه عمر.. و با به یاد آوریشان لبخندی کنج لبت مینشیند ... قدرشان را بدانیم .. زندگی کوتاهتر از آنست که به نظر میاید .. و مرگ و دوری نزدیک تر از آنست که به نظر میرسد ...

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1402 ساعت: 17:10

هر روز که به پاییز نزدیکتر میشیم قلبم تندتر میزنه من عاشق پاییزم .. اصلن پاییز فصل عشاقه ..  پاییز با برگای هزار رنگش .. با صبحهای خنک رو به سردی و ملسش .. با بوی نارنگی مست کننده ش با انار و انجیر و انگور و ازگیل و خرمالو و انارش .. با غروبای زودکی ... شبای طولانی ... هر روز که از شهریور میگذره و میره به سمت پاییز انگار تو یه قطارم و دارم میرسم به وطنم .. پاییز وطنی که نه ماه سال ازش دور بودم .. پاییز قشنگم .. چیزی نمونده بهت برسم ... اینبار با دلی مملو از عشق و دوست داشتن و آرامش .. روزایی بوده که عصرای سردش دست به جیب در خیابان زیر درختای هزار رنگش روی خش خش برگا تا انتهای مسیر تنهایی قدم زدم و با خدا حرف زدم ... پاییز قشنگم دخترک نازم تو راهه ...  و من بیصبرانه متتظرش ... لی لی

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1402 ساعت: 17:10

ژاله میگه اگه آدم یاد بگیره همه چی موقته، اونوقت میفهمه دیگه چه فایده داره اصلا که دائمی باشه؟ یعنی میگم بهتر نیست عمر آدمیزاد قدّ یه خوشی باشه؟ ببینه و بخواد و ببوسه و دوست داشته باشه و دوست داشته بشه و خلاص؟ بهتر نیست یه بار که کنار آدم دلخواه خوابت میبره، دیگه بیدار نشی؟ باید حتما از دست بدیم، از دست بریم، پیر بشیم و میلیون بار آدمهایی رو ببینیم که دیدنشون یه تجربهی بیهودهی مزخرفه؟ حالا مزخرف نه، همون بیهوده.ژاله، زن قصه جدیدمه. برای خودش یه جور دیوونهی جدید و عجیبیه. از روی خاطره زنی نوشتمش که تنش بابونه بود و لبخند بزرگی داشت و دستهایی که عجیب و جادوگر بودن. ژاله معتقده خورشید، افسردگی خودش رو قایم میکنه با نور زیادش، بعد شبها میشینه ژاک برل گوش میده یا شجریان یا هر کوفت دیگهای، گریه میکنه. معتقده مورچه یهجور ملخ گمراهه که چون بال نداره صبوره، وگرنه کدوم موجود بالداری صبور بوده هیچوقت؟ میگه موندن از روی ناچاریه، وگرنه عشق اونه که کمکت کنه پرواز کنی. میگه وابستگی اسم مستعار حبسه، عشق اسم مستعار ترس از ارتفاعه. دیوونهس، گفتم که.قصهی ژاله که تموم بشه، باز دلتنگت میشم زن. هربار یادم بیاد یهجوری تو خیابون خلوت راه میرفتی که انگار همزمان فرشته باشی و چموش، هربار اون بوسهی نیمهکاره یادم بیاد، هربار صدات یادم بیاد که گفتی من دوستت دارم اما نمیشه، هربار یادم بیاد چقدر دلم میخواست یهبار کنار تو خوابم ببره و بیدار نشم دیگه.ژاله نشسته روبروم، دستاشو گذاشته روی میز، میگه تو چرا اینقدر مجسمهی کرگدن داری توی خونه؟ میگم من خودم کرگدنم. میگه تو؟ تو نهایتا یه لاکپشت پیری که توی خودت قایم شدی. میگم ژاله، چطور میشه سوگوار از دست دادن کسی باشی که هیچوقت به دست ن

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1402 ساعت: 15:53

برای مردمان قصههای ناتمام، خورشیدهای گریان...همه قواعد و قوانین عاطفی دنیا انگار طراحی شده اند برای عذاب کشیدن ما دیر رسیده ها...ما که سهممان دوم شدن بود. که همیشه دیر رسیدیم. که هر چه و هر که را خواستیم یا ممنوع بود، یا دور، یا فراتر از حد پرواز ما، یا از آغوشمان فراریش دادیم به بلای نداری و جذام خشم. ما ، که ابتلای جنون رزق روحمان شد و راه رفتیم و به همه اسمهای دنیا سلام کردیم، به نیت اسم یار، قربت الی العشق. ما. ما که شبها نشستیم به خیال بافتن، به عشق سرودن، به درد نوشیدن. و صبح که شد، در اولین اشعه آفتاب غسل کردیم، روحمان را جلا دادیم با این امید که آفتاب بر تن ما و آنها یکسان می تابد. ما، که شبها ارواح سرگردان جزیره بی خوابی شدیم و روزها عابران خسته بدخلق ساکت، نشسته در دورترین صندلی خلوت ترین واگن ها، کنار پنجره ای سیمانی، خیره به دشت برف گرفته بی رد پا. کسی چه می داند ؟ شاید اینجا جهنم ماست. تاوان گناهی در قرنهای دور. شاید این هم از شوربختی ماست که عهد ما عصر ممنوعه هاست. وقتی گلودرد داری، دلت بستنی می خواهد، دیوانه وار. وقتی می فهمی کسی را نداری و نخواهی داشت، جانت گره می خورد به بودنش، نوشیدنش. ساکن شهر ممنوعه رویا میشوی، به صدای پیرشدنت گوش می کنی، و کم کم همه شهر از یاد می بردند روزی، وقتی کسی در این کوچه ها رد می شد و با صدایی گرفته آواز می خواند : مرا ببوس .... #حمیدسلیمی

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1402 ساعت: 15:53

پیامهای عمومی ارسال شده + کجای مسیر باد ایستاده ای عزیز که بوی مهربانیت می آید. + در این هنگامه شب, با خود میاندیشم . در آن گوشه غمین شهر عزیز دلخسته ام, در آغوش کدامین راهزن غریبه اسراف میشوی در حالیکه من در این گوشه غمگین تر شهر , به ذره ذره ات محتاجم ...

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1402 ساعت: 15:53

هر بار که مردی برای من گریه کرده ... من بیشتر از اون اشگ ریختم.. هر بار که نشده که نتونستم که نخواستم  ...که نتونسته  ، نخواسته و نشده که کنارم بمونه من بیشتر از اون غصه خوردم.. وقتی مجبور میشم از زندگی یه نفری که دوستم داره برم .. قلبم به  جای دو نفر میشکنه .. چون میدونم " نرسیدن  "چقدر تلخه .. دلم میخواد وقتی که دارم یک نفر و ترک میکنم برم کنارش وایستم و رفتن خودمو تماشا کنم و بعد فندک بگیرم  زیر سیگارش و بعد محکم بغلش کنم و بگم : من میدونم "رفتن "چقدر تلخه .. اگه نتونستی توی زندگیت نگهش داری باید با رفتنش کنار بیای.. و بعد تا روزی که بتونه یه نفر و به اندازه ی من دوست داشته باشه کنارش بمونم ... من میدونم حتما یه روزی  یه  جایی یه کسی که دوستم داشته رو تو زندگیم کم میارم ... من آدم رفتن نیستم ... وقتی که میرم با دو تا قلب شکسته با دو تا روح زخمی و با دو  تا دل تنگ میرم ... فرزانه دوهزاری ............................................................................. غ . ن : بعضی  متنها انقدر ملموسن که با روح وجانت بازی میکنند و اشگ در میارن یکیش همین ...

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: جمعه 10 شهريور 1402 ساعت: 19:36

نمیدانم اگر موسیقی و چای و قهوه را نداشتم اگر با نور و با گیاه و کتاب حالم خوب نمیشد اگر پاییز و بهار و باران و برف را دوست نداشتم اگر گربه و سگ و حتی حشرات و گلهای  زیبا نبودند... برای دلخوشی در  خالی ترین حالت ممکن جهانم به کدامین اتفاق چنگ میزدم... و کدامین طعم و تصویر  را بهانه میکردم.. و کدامین دلخوشی کوچک را در آغوش میکشیدم... تا به خودم بقبولانم زندگی هنوز هم با همه تلخیها و  سختیها و چالش هایش .. هنوز هم میتواند زیبا باشد .... از یه جایی به بعد دیگر برایم مهم نبود که مشکلات تا کجای طاقتم پیش میروند .. فقط نشستم و نگاهشان کردم . گلایه نکردم ... داد نزدم ...فقط نگاهشان کردم .. پذیرفتم که دنیا روال خودش را میرود و من هرچه قدر یشتر دست و پا بزنم فقط خسته تر میشوم .. پذیرفتم که برای رسیدن به روزهای خوب باید از روزهای سخت گذشت ...و برای رسیدن به قله باید رنج ارتفاع را به جان خرید ... من واقعیت های تلخ را پذیرفتم .. و این پذیرش عذاب و تلخی لحظه ها را برایم کمتر کرد .. دیگر گره های دست و پاگیر زندگی ام را با صبر وحوصله باز میکنم چون میدانم که نگرانی بیش از حد فقط گره را کورتر میکند و مرا خسته و  زمین گیر... و تصمیم گرفتم فقط امروزم را نه آنگونه که میخواهم که میسر نیست و هرگز نخواهد بود بلکه آنچنان که زندگی از من میخواهد زندگی کنم .. ساکت .. صبور ... و آرام .. پذیرش و تسلیم  ودیگر هیچ .. .............................................................................

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: جمعه 10 شهريور 1402 ساعت: 19:36

پیامهای عمومی ارسال شده + کجای مسیر باد ایستاده ای عزیز که بوی مهربانیت می آید. + در این هنگامه شب, با خود میاندیشم . در آن گوشه غمین شهر عزیز دلخسته ام, در آغوش کدامین راهزن غریبه اسراف میشوی در حالیکه من در این گوشه غمگین تر شهر , به ذره ذره ات محتاجم ...

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: جمعه 10 شهريور 1402 ساعت: 19:36

آدمها سنشان که بالاتر میرود ... سرد و گرم روزگار که میچشند .. با آدمهای زیادی که معاشرت میکنند .. درودهای بسیاری که میگویند و بدرودهای بسیارتری ،سفت میشوند سخت میشوند زمخت میشوند و عشق در نظرشان مضحک و تکراری و بعید میاید.. آدمها که سنشان بیشتر میشود و رنج های بیشتری که میکشند و آسیب های بیشتری که می بینند بی تفاوت میشوند به خیلی چیزها و پوست احساساتشان ضخیم تر میشود.. و سخت واکنش نشان میدهند به هیجان های معمول راحت خوشحال نمیشوند و راحت اعتماد نمیکنند  و راحت دل نمی بندند به هیچ کس .. آدمها که سنشان بیشتر میشود آنقدر فرو میریزند و از نو میسازند که یاد میگیرند هیچ فرو ریختنی پایان راه نیست و سخت نگران میشوند .. و سخت دلتنگ میشوند...  و سخت از رفتن  ها و نداشتن ها دلگیر ! چون آنقدر از دست داده اند و نگرانی کشیده اندو تحلیل رفته اند که دیگر نایی ندارند ... آدمها که سنشان بالاتر میروند گزینه های نامناسبی برای معاشرتهای عاشقانه اند ... نرگس صرافیان

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1402 ساعت: 10:18

پیامهای عمومی ارسال شده + کجای مسیر باد ایستاده ای عزیز که بوی مهربانیت می آید. + در این هنگامه شب, با خود میاندیشم . در آن گوشه غمین شهر عزیز دلخسته ام, در آغوش کدامین راهزن غریبه اسراف میشوی در حالیکه من در این گوشه غمگین تر شهر , به ذره ذره ات محتاجم ...

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1402 ساعت: 10:18

از چشم افتادن به نظرم آخرین مرحله است .. این آخرین مرحله با دلخور بودن  یا ناراحتی خیلی فرق داره این مرحله ناامید شدن از طرف  مقابله .. بدون لحظه ای ناراحتی و پشیمانی ... ویژگی خوب یا بدم اینه رفتارم با آدمهایی که از چشمم میفتن هرگز تغییر نمیکنه .. فقط دیگه نمی بیننمشون ... زنگ میزنن پیغام میدن حتی جلوم میشنین و با هم چای میخوریم .. اما من نمی بینمشون .. اونا هرگز از رفتارم متوجه چیزی  نمیشن..  ودقیقا خوبیش برای من و بدیش برا اونا همینه که متوجه هیچ چیز نمیشن ... .........................................................

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1402 ساعت: 10:18

صفحه بندی